مرداب اتاقم كدر شده بود سهراب سپهری این شعروتقدیم میکنم به هم نفسم: دنیا همین گوشه س همین ساعت دنیا همین آرامش محضه تو بیقراری پا به پای من من با تو آرومم همین لحظه پایان این شب اتفاقی نیست تو چشم من خورشید می تابه باورنکن این حس طولانی شیرینی رویای یه خوابه ساعت به ساعت تند تر می شه نبض من و تو با صدای هم دنیا همین لحظه س همین ساعت ما مثل سایه پا به پای هم دنیا همین بی دست و پایی ها س این شرم با تو گفتگو کردن این تا همیشه اضطراب تو این تا ابد دلشوره های من دنیا همین گوشه س همین ساعت دنیا یه آینه س رو بروی من حسی صمیمی تو نگاه تو حرفی شکسته تو گلوی من <<عبدالجبارکاکایی>> فاطمیه ناله های انتظار کوچه ها و کودکان غصه دار فاطمیه گریه های بوتراب دیدن خنده دگر گشته سراب فاطمیه شمع دل سوسو زدن گشته نیلی صورت و دست و بدن فاطمیه لحظه های عشق ناب بسته اند دست خدا را با طناب زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند سهراب سپهری خیلی سخته بدون تو توی این دنیای پوشالی زنده موندن خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی خیلی سخته ببینی کسی که فکرمی کردی برای توهستش واسه ی کس دیگه ای بشه خیلی سخته کسی روکه دوسش داری دستش توی دست کس دیگه ای باشه وبه کس دیگه ای بگه که دوسش داره خیلی سخته که کسی روکه دوسش داری فرسنگها ازتودورباشه خیلی سخته که دلت براش تنگ بشه ولی نتونی به کسی بگی خیلی سخته که همیشه منتظرش باشی که برگرده .شبابه این امیدبخوابی وصبابااین امیدبیدارشی خیلی سخته که پیشت نباشه تاعطرتنشواحساس کنی خیلی سخته که فراموشش کنی چون اون خودتوهستش خیلی سخته که بهش نرسی ولی صداتم درنیاد خیلی سخته که بغض گلوتوبگیره وتونتونی به کسی بگی که چی شده خیلی سخته که عاشق باشی عاشق کسی که واسه تونیست خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی.... تورابه جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم.تورابه خاطرعطرنان گرم.برای برفی که اب می شود.دوست می دارم.تورابرای دوست داشتن دوست می دارم.تورابه جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام.دوست می دارم.تورابرای دوست داشتن دوست می دارم. برای اشکی که خشک شدوهیچ وقت نریخت.لبخندی که محوشدوهیچ گاه نشکفت.دوست می دارم. تورابه خاطرخاطره هادوست می دارم.برای پشت کردن به ارزوهای محال.به خاطرنابودی توهم و خیال دوست می دارم.تورابرای دوست داشتن دوست می دارم. درمن غم بیهودگی هامی زندموج درتوغروری ازتوان من فزونتر درمن نیازی می کشدپیوسته فریاد درتوگریزی می گشایدهرزمان پر ای کاش درخاطرگل مهرت نمی رست ای کاش درمن ارزویت جان نمی یافت ای کاش دست روزوشب باتاروپودش ازهرفریبی رشته ی عمرم نمی بافت اندیشه ی روزوشبم پیوسته این است من برتوبستم دل؟ دریغ ازدل که بستم یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد امشب دلم... هوای توکرده است... دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر میکند دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت میکشد. دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است. دلم برای کسی تنگ است که چشمانم چشمانش را می طلبد. دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ دلتنگیهایم است...
و من زمزمه خون را در رگهايم ميشنيدم.
زندگيام در تاريكي ژرفي ميگذشت.
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن ميكرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد.
زيبايي رها شدهيي بود
و من ديده به راهش بودم:
روياي بيشكل زندگيام بود.
عطري در چشمم زمزمه كرد.
رگهايم از تپش افتاد.
همه رشتههايي كه مرا به من نشان ميداد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نميگذشت.
شور برهنهيي بودم.
او فانوسش را به فضا آويخت.
مرا در روشنها ميجست.
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت.
نسيمي شعله فانوس را نوشيد.
وزشي ميگذشت
و من در طرحي جا ميگرفتم،
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا ميشدم.
پيدا، براي كه؟
او ديگر نبود.
آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟
عطري در گرمي رگهايم جابهجا ميشد.
حس كردم با هستي گمشدهاش مرا مينگرد
و من چه بيهوده مكان را ميكاوم:
آني گم شده بود.
در شعله نرقصیدی پروانه چه می دانی
خندیدی وبگذشتی ، پیمانه چه می دانی
ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی
راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می دانی
:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی،
و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است
که در سینه خاک به جا می ماند
:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:

| Design By : Pars Skin |







